|
• ¨¯`• • ¨¯`• • ¨¯`• پـــــــــــــــــــايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــان • ¨¯`• • ¨¯`• • ¨¯`• + نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388 توسط ღ¸.• ¨¯`• بهنام ¸.• ¨¯`•ღ |
دستهایم برایت شعر می
نویسند اما تو نخواهی خواند آتش عشق در چشمانم
غوطه می زند ولی تو هرگز نخواهی
دید و من با این همه
اندوه از کنارت خواهم گذشت و باز تو درک نخواهی
کرد عشق من ... مرا تنها مگذار کنار این پرچین های
کوتاه که یادآور لحظات و خنده های ما بود یا کنار آن چنار بلند
که عمری در بازیهایمان برآن چشم گذاشتیم کنار آن دیوار کاه
گلی که با گریه تو گریستم تو از من پرسیدی چرا
اشک می ریزم و من گفتم ... یاد داری نگاه آخر را
چه آسوده می گذشتی و
جا می گذاشتی اکنون می گذارم و می
گذرم نه از تو ... نه از
دنیای تو ... آری از هستی و
خاطراتت می گذرم + نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388 توسط ღ¸.• ¨¯`• بهنام ¸.• ¨¯`•ღ
گرچه اینجا نیستی... هر جا که میرم ، یا
هر کاری كه می کنم ، صورت تو رو در روياهام
می بینم ، دلم برات تنگ میشه . دلم برای همه چیز گفتن با
تو تنگ میشه ، دلم برای نوازشت
تنگ میشه ، دلم برای همه چیزایی که
با هم سهیم بودیم تنگ میشه ، دلتنگی برای تو رو دوست
ندارم ، احساس سرد و تنهاییست کاش می تونستم با تو باشم
، همین حالا... تا گرمای عشقمون برف های
زمستون این دوری رو آب کنه ، اما چون نمی تونم
همین حالا با تو باشم ، نا چارم به رویای زمانی
که با هم خواهیم بود قانع باشم... + نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 توسط ღ¸.• ¨¯`• بهنام ¸.• ¨¯`•ღ |
هر روز یاد تو در خاطرم گل می کند و عطر حضورت مشامم را می نوازد آیا در شامگاه غربت اسم مرا به زبان خواهی آورد؟ حضورت آفتابی ترین روزها را ... و رفتنت غم انگیز ترین شبها را تقدیم من کرد. غریبه هایی که روزی مرا با تو آشنا کردند ببین مرا چگونه از خودم جدا کردند. هنوز چشمان من از خواب صبح سنگین بود که مرا به کوه نفس گیر عاشقی بردند و از بلند ترین قله ها رها کردند و حالا تو رفته ای و من مانده ام با غم بی پایان تو ... + نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387 توسط ღ¸.• ¨¯`• بهنام ¸.• ¨¯`•ღ |
امشب باز از ميان سنگباران حرفهاي مردم گذشتم و هواي ابري دلم را در نهايت خاموشي ها يافتم. ميان سكوت خط خطي شدم... غزل هاي نا سروده اي سرودم... باز فهميدم قافيه هايش جاي رديف های آن را پر كرده... و آن زمان بود كه سروده ام را خط خطي كردم، و دوباره غزلي از نو سرودم. هر چند سروده هايم رنگ و بوي اولي را نداشت. حالا از گذر زمان تا حد مرگ مي ترسم... مي ترسم ديوانم را بدزدند و يك كلاغ چهل كلاغش كنند. هوا كه ابري می شود،دلش مي خواهد ببارد... هوا هميشه همان کاری را مي كند كه دلش مي خواهد... و من از كار دلش سخت آزرده ام. من مانده ام و هواي باراني كه تنها پاييز را دوست دارد... حالا مي ميرم و مردنم با زير خاك رفتن تفاوتي ندارد. مردن بس شيرين است كه پاي كوبيدن مجال بيان آن را از من گرفته است. به انديشه ي ساده و ابتدايي خويش مي انديشم. درست در نقطه ي پوچي سقوط مي كنم... و انديشه هايم را، آن بالا جا مي گذارم و با تنهایی هایم سقوط میکنم. مي خواهم بگريم و دنيا دوستي را بشويم... و زير سنگینی سكوت از ويراني خاطراتم بشكنم. دلم مي سوزد،به خاطرت دلم مي سوزد... و نمي دانم حرفهايم را در كدامين سكوت منفجر كننده انهدام كنم. دلم برايت تنگ شده ، اما تنگ دل نشده ام . دوستت دارم به اندازه ي تمام آدمهايي كه دوستشان نداشته ام ... شايد به وسعت تنهايي هايم... كه با هيچ فرمول منطقي حل نخواهد شد. + نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 توسط ღ¸.• ¨¯`• بهنام ¸.• ¨¯`•ღ |
خسته ام . خسته اي كه ديگر حتي تحمل اين خستگي ها را نيز
ندارد .
پاهايم ناي راه رفتن ، اين راه رفتن هاي بيهوده ، در اين راه هاي تاريك در اين وحشت سراي زندگي و در اين افكار بي هدف را ندارد . چشمانم ناي ديدن ، ديدن نامردمي ها ، نامردي ها و گذشتن هاي آشناها از هم ، همچون غريبه ها را ندارد . چشمانم ديگر حتي توان باريدن را نيز ندارد . دستانم جان چنگ زدن هاي بيهوده و ريسمان دريدن هاي مكرر و بي نتيجه را ندارد . جان نوشتن ، نوشتن حرف هاي دلم دلي كه در نبرد با زمان تباه شده است ، را ندارد . ديگر در دستانم توان اينكه عشق را گدايي كنند نيست . ديگر در خود توان جنگيدن با سرنوشتي كه از پيش تعيين شده است و ستيز با آن در عاقبت و نهايت امر تاثيري ندارد را نمي بينم . دلم حتي ديگر توان عاشقانه زيستن را ندارد . قلبم پر از نشانه هايي از زخم هايي است كه در راه زندگي نصيبش شده است
. مغزم ديگر قدرت اعتماد كردن را ندارد . روزگار حتي اعتماد را برايم باقي نگذاشته و از من ستانده . اما يك كار را مي خواهم انجام دهم و آن اين است كه تمام توانم را در دستان و گلويم جمع كنم و از اعماق وجودم فرياد سر دهم تا آنجا كه صدايم به عرش كبريايي برسد و بگويم : چرا ؟ چرا من ؟ تا كجا بايد پيش روم ؟ بگويم كه خسته است اين تن رنجورم و احتياج به مرهمي دارد كه آرام گيرد . و در همين حين دستانم را بالا برم و بخواهم كه ديگر تمام شود و زمانه سر سازگاري با من بگذارد ، دعا كنم ، دعا كنم به درگاه خداوند مهربان كه مرا نجات دهد . + نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 توسط ღ¸.• ¨¯`• بهنام ¸.• ¨¯`•ღ |
|